جدول جو
جدول جو

معنی گیرودار - جستجوی لغت در جدول جو

گیرودار
اخذ و ضبط، شور و غوغای آنها
تصویری از گیرودار
تصویر گیرودار
فرهنگ لغت هوشیار
گیرودار((رُ))
بحبوحه، هنگامه
تصویری از گیرودار
تصویر گیرودار
فرهنگ فارسی معین
گیرودار
بحبوحه، حیص وبیص، گیراگیر، هنگامه، پیکار، جدال
فرهنگ واژه مترادف متضاد

پیشنهاد واژه بر اساس جستجوی شما

تصویری از گردوار
تصویر گردوار
پهلوان وار، به روش پهلوانان مانند پهلوان
فرهنگ فارسی عمید
تصویری از گاودار
تصویر گاودار
کسی که گاو نگهداری کند و گاو پرورش بدهد
فرهنگ فارسی عمید
تصویری از پرگیرودار
تصویر پرگیرودار
پرشور و غوغا
فرهنگ فارسی عمید
تصویری از گیادار
تصویر گیادار
جایی که گیاه دارد، مرغزار، علفزار
فرهنگ فارسی عمید
تصویری از آبرودار
تصویر آبرودار
دارای آبرو، با آبرو، دارای شرف و اعتبار
فرهنگ فارسی عمید
تصویری از گیر و دار
تصویر گیر و دار
کنایه از آشوب، هنگامه، مشغله، گرفتاری
فرهنگ فارسی عمید
چون گیسو، گیسووش، مانند گیسو در سیاهی و بلندی و رشته:
آن چنگ ازرق سار بین زر رشته در منقار بین
در قید گیسووار بین پایش گرفتار آمده،
خاقانی
لغت نامه دهخدا
(مَ)
کندگرد: درم دیرمدار، که بسهولت از دستی بدستی نشود. که خرج کردن آن دشوار باشد. (یادداشت مؤلف) :
دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک
دشنام مثل چون درم دیرمدار است.
ناصرخسرو
لغت نامه دهخدا
(شیرْ وِ)
دهی است از بخش فلاورجان شهرستان اصفهان. سکنۀ آن 1047 تن. راه آن ماشین رو. آب آن از زاینده رود. صنایع دستی آنجا کرباس بافی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10)
لغت نامه دهخدا
درخت لیمو، گیاهی است که در بهار از سنگ روید و بوی لیمو کند اماصحیح کلمه، لیمو داروست، و رجوع به لیمودارو شود
لغت نامه دهخدا
در تداول عامه، دارندۀ گیر، گیردارنده، دارندۀ مانع و سد راه، (از یادداشت به خط مؤلف)،
مخفف گیر و دار است، اخذ و ضبط، شور و غوغای مبارزان، رزم و کارزار، (از ناظم الاطباء)، رجوع به گیر و دار شود
لغت نامه دهخدا
(رُ)
مرکب از: دو فعل گیر (گرفتن) به اضافۀ واو عطف و فعل دار (داشتن). (حاشیۀ برهان قاطع چ معین). اخذ و ضبط، اختلاط بانگهای مبارزان، و شور و غوغای آنها. (ناظم الاطباء) :
برآمد ز آوردگه گیر و دار
نبیند بدان گونه کس کارزار.
فردوسی.
برآمد ز هر دو سپه گیر و دار
به پیش اندر آمد یل اسفندیار.
فردوسی.
، جنگ و آشوب. (فرهنگ شعوری ج 2 ص 310) (غیاث اللغات). جنگ و جدال. دار و گیر جنگ. در بحبوحۀ جنگ. زد و خورد، رزم و کارزار:
بریده شد ابلیس را دست و پای
چو بانگ آمد از گیر و دار علی.
ناصرخسرو.
رجوع به دار و گیر و گیر و دار شود.
، فرماندهی و حکمرانی باشد. (برهان قاطع) (مجموعۀ مترادفات) (بهار عجم) (انجمن آرا) ، کنایه از کر و فر سلطنت وامیری باشد. (از غیاث اللغات). استقلال کلی. (ناظم الاطباء) ، رتق و فتق. دار و گیر. میرنوراﷲ در شرح گلستان نویسد که گیر و دار هر دو صیغۀ امراست، یعنی این را بگیر و آن را نگاه دار که در مقام حکومت گفته میشود. (از غیاث اللغات) :
ترا زین همه شاهی و گیر و دار
نخواهد بدن بهره جز تیر و دار.
اسدی.
به نام تست جهانگیری و جهانداری
همه بسیط جهان صیت گیر و دارتو باد.
سوزنی.
اینهمه هیچ است چون می بگذرد
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار.
سعدی.
در بزرگی و گیر و دار عمل
ز آشنایان فراغتی دارند.
سعدی.
، امر و نهی. کر و فر. قدرت. کر و فر متخاصمان. غوغا. هیمنه:
یکی نامه بنوشت باگیر و دار
پر از گرز و شمشیر و از کارزار.
فردوسی.
وزین بند بگشای و بستان و ده
وزین هان و هین و از این گیر و دار.
ناصرخسرو.
روزی در اثنای کر و فر، وگیر و دار از میان مرغزار گوره خری بغایت نیکو به شکل و هیأت و صورت و صفت از پیش شاهزاده بخاست. (سندبادنامه ص 137).
نهیبی از آن گیر و دار آمدش
گریزی بوقت اختیار آمدش.
سعدی.
- روز گیر ودار، روز رزم. روز هنگامه. روز معرکه:
پیش عدوخوار ذوالفقار خداوند
شخص عدو روز گیر و دار خیاراست.
ناصرخسرو
لغت نامه دهخدا
(حَ رَ خوا / خا)
دارندۀ گیاه، رجوع به گیادار شود
لغت نامه دهخدا
(اَ لا)
دارندۀ بیرق. دارندۀ اختر و درفش. علمدار. حامل لواء. حامل بیرق
لغت نامه دهخدا
صفت کرساسپ (گرشاشب) فرزند ثریت است که در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است، و صفات دیگری چون: (گئسو) و گرزورو (گذور) و نرمنش (نئیرمنو) (نیرم) (نریمان)، داشته ولی از نخستین صفت او (گیسودار) یا گئسو در حماسه های ملی ما اثری نیست، (از حماسه سرایی در ایران چ 1 و 2 ص 518)
لغت نامه دهخدا
مرکب از: گیسو+ دار (دارنده)، (حاشیۀ برهان چ معین)، دارندۀ گیسو، گیسو و گیس دار، ذوذؤابه، آنکه مویهای سر وی دراز باشد، (از ناظم الاطباء)، کنایه از سید باشد، (برهان)، به مناسبت آنکه علویان در قدیم گیسو داشتند، (از حاشیۀ برهان قاطع چ معین)، مولازاده، (برهان) (آنندراج)، مولازاده یعنی پسر غلام، (غیاث اللغات)، پیرزاده، (برهان قاطع) (آنندراج)،
- هفت گیسودار، بنات نعش، هفت اورنگ:
چون دو لشکر درهم افتادند چون گیسوی حور
هفت گیسودار چرخ از گرد معجر ساختند،
خاقانی،
،
نام ستاره ای نحس که مانند گیسوی دراز برآید و قدما او را از ثوانی نجوم شمرده و می گفتند بخاری است متصاعد از زمین که چون به کرۀ نار رسد بسوزد یک سوی آن غلیظ و دیگر سوی تنگ یعنی رقیق بود و سوی رقیق را ذؤابه و سوی غلیظ را ذنب می نامیدند، رجوع به ذوذؤابه شود
لغت نامه دهخدا
(پُ رُ)
پرچنگ و چلب. پرشور و غوغا
لغت نامه دهخدا
(چَ نَنْ دَ / دِ)
صاحب آبرو. متعفف. بااعتبار. ارجمند و بامناعت
لغت نامه دهخدا
تصویری از شیروار
تصویر شیروار
مانند شیر: شیروار با شمشیر صاعقه کردار حمله برده
فرهنگ لغت هوشیار
مانند گیسو (در سیاهی و بلندی و رشته) : آن چنگ ازرق ساربین زر رشته در منقاربین در قید گیسو وار بین پایش گرفتار آمده. (خاقانی لغ)
فرهنگ لغت هوشیار
کسی که امور گاراژ را بعهده دارد دارنده گاراژ متصدی گاراژ: با گاراژدار قرار گذاشته بودم که طرف عصری مسافر حرکت کند
فرهنگ لغت هوشیار
تصویری از آبرودار
تصویر آبرودار
صاحب آبرو، متعفف
فرهنگ لغت هوشیار
تصویری از بیرقدار
تصویر بیرقدار
کسی که بیرق در دست گیرد و پیشاپیش گروهی یا لشکری حرکت کند علمدار
فرهنگ لغت هوشیار
آنکه دارای گیسو است، سید علوی (بمناسبت آنکه در قدیم علویان گیسو داشتند)
فرهنگ لغت هوشیار
تصویری از لیمودار
تصویر لیمودار
درخت لیمو، لیمو دارو
فرهنگ لغت هوشیار
تصویری از دیرمدار
تصویر دیرمدار
((مَ))
کهنه، قدیمی
فرهنگ فارسی معین
تصویری از بیرقدار
تصویر بیرقدار
((بِ رَ))
علمدار، پرچمدار
فرهنگ فارسی معین
تصویری از گیر و دار
تصویر گیر و دار
معرکه
فرهنگ واژه فارسی سره
تصویری از گرودار
تصویر گرودار
امین
فرهنگ واژه فارسی سره
با آبرو
فرهنگ گویش مازندرانی
از خانواده ی درختان جنگلی مازندران که نام لاتین آن mac aetoom
فرهنگ گویش مازندرانی
دنبال کنندگی، پیروان
دیکشنری اردو به فارسی