کندگرد: درم دیرمدار، که بسهولت از دستی بدستی نشود. که خرج کردن آن دشوار باشد. (یادداشت مؤلف) : دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک دشنام مثل چون درم دیرمدار است. ناصرخسرو
کندگرد: درم دیرمدار، که بسهولت از دستی بدستی نشود. که خرج کردن آن دشوار باشد. (یادداشت مؤلف) : دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک دشنام مثل چون درم دیرمدار است. ناصرخسرو
دهی است از بخش فلاورجان شهرستان اصفهان. سکنۀ آن 1047 تن. راه آن ماشین رو. آب آن از زاینده رود. صنایع دستی آنجا کرباس بافی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10)
دهی است از بخش فلاورجان شهرستان اصفهان. سکنۀ آن 1047 تن. راه آن ماشین رو. آب آن از زاینده رود. صنایع دستی آنجا کرباس بافی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10)
در تداول عامه، دارندۀ گیر، گیردارنده، دارندۀ مانع و سد راه، (از یادداشت به خط مؤلف)، مخفف گیر و دار است، اخذ و ضبط، شور و غوغای مبارزان، رزم و کارزار، (از ناظم الاطباء)، رجوع به گیر و دار شود
در تداول عامه، دارندۀ گیر، گیردارنده، دارندۀ مانع و سد راه، (از یادداشت به خط مؤلف)، مخفف گیر و دار است، اخذ و ضبط، شور و غوغای مبارزان، رزم و کارزار، (از ناظم الاطباء)، رجوع به گیر و دار شود
مرکب از: دو فعل گیر (گرفتن) به اضافۀ واو عطف و فعل دار (داشتن). (حاشیۀ برهان قاطع چ معین). اخذ و ضبط، اختلاط بانگهای مبارزان، و شور و غوغای آنها. (ناظم الاطباء) : برآمد ز آوردگه گیر و دار نبیند بدان گونه کس کارزار. فردوسی. برآمد ز هر دو سپه گیر و دار به پیش اندر آمد یل اسفندیار. فردوسی. ، جنگ و آشوب. (فرهنگ شعوری ج 2 ص 310) (غیاث اللغات). جنگ و جدال. دار و گیر جنگ. در بحبوحۀ جنگ. زد و خورد، رزم و کارزار: بریده شد ابلیس را دست و پای چو بانگ آمد از گیر و دار علی. ناصرخسرو. رجوع به دار و گیر و گیر و دار شود. ، فرماندهی و حکمرانی باشد. (برهان قاطع) (مجموعۀ مترادفات) (بهار عجم) (انجمن آرا) ، کنایه از کر و فر سلطنت وامیری باشد. (از غیاث اللغات). استقلال کلی. (ناظم الاطباء) ، رتق و فتق. دار و گیر. میرنوراﷲ در شرح گلستان نویسد که گیر و دار هر دو صیغۀ امراست، یعنی این را بگیر و آن را نگاه دار که در مقام حکومت گفته میشود. (از غیاث اللغات) : ترا زین همه شاهی و گیر و دار نخواهد بدن بهره جز تیر و دار. اسدی. به نام تست جهانگیری و جهانداری همه بسیط جهان صیت گیر و دارتو باد. سوزنی. اینهمه هیچ است چون می بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار. سعدی. در بزرگی و گیر و دار عمل ز آشنایان فراغتی دارند. سعدی. ، امر و نهی. کر و فر. قدرت. کر و فر متخاصمان. غوغا. هیمنه: یکی نامه بنوشت باگیر و دار پر از گرز و شمشیر و از کارزار. فردوسی. وزین بند بگشای و بستان و ده وزین هان و هین و از این گیر و دار. ناصرخسرو. روزی در اثنای کر و فر، وگیر و دار از میان مرغزار گوره خری بغایت نیکو به شکل و هیأت و صورت و صفت از پیش شاهزاده بخاست. (سندبادنامه ص 137). نهیبی از آن گیر و دار آمدش گریزی بوقت اختیار آمدش. سعدی. - روز گیر ودار، روز رزم. روز هنگامه. روز معرکه: پیش عدوخوار ذوالفقار خداوند شخص عدو روز گیر و دار خیاراست. ناصرخسرو
مرکب از: دو فعل گیر (گرفتن) به اضافۀ واو عطف و فعل دار (داشتن). (حاشیۀ برهان قاطع چ معین). اخذ و ضبط، اختلاط بانگهای مبارزان، و شور و غوغای آنها. (ناظم الاطباء) : برآمد ز آوردگه گیر و دار نبیند بدان گونه کس کارزار. فردوسی. برآمد ز هر دو سپه گیر و دار به پیش اندر آمد یل اسفندیار. فردوسی. ، جنگ و آشوب. (فرهنگ شعوری ج 2 ص 310) (غیاث اللغات). جنگ و جدال. دار و گیر جنگ. در بحبوحۀ جنگ. زد و خورد، رزم و کارزار: بریده شد ابلیس را دست و پای چو بانگ آمد از گیر و دار علی. ناصرخسرو. رجوع به دار و گیر و گیر و دار شود. ، فرماندهی و حکمرانی باشد. (برهان قاطع) (مجموعۀ مترادفات) (بهار عجم) (انجمن آرا) ، کنایه از کر و فر سلطنت وامیری باشد. (از غیاث اللغات). استقلال کلی. (ناظم الاطباء) ، رتق و فتق. دار و گیر. میرنوراﷲ در شرح گلستان نویسد که گیر و دار هر دو صیغۀ امراست، یعنی این را بگیر و آن را نگاه دار که در مقام حکومت گفته میشود. (از غیاث اللغات) : ترا زین همه شاهی و گیر و دار نخواهد بدن بهره جز تیر و دار. اسدی. به نام تست جهانگیری و جهانداری همه بسیط جهان صیت گیر و دارتو باد. سوزنی. اینهمه هیچ است چون می بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار. سعدی. در بزرگی و گیر و دار عمل ز آشنایان فراغتی دارند. سعدی. ، امر و نهی. کر و فر. قدرت. کر و فر متخاصمان. غوغا. هیمنه: یکی نامه بنوشت باگیر و دار پر از گرز و شمشیر و از کارزار. فردوسی. وزین بند بگشای و بستان و ده وزین هان و هین و از این گیر و دار. ناصرخسرو. روزی در اثنای کر و فر، وگیر و دار از میان مرغزار گوره خری بغایت نیکو به شکل و هیأت و صورت و صفت از پیش شاهزاده بخاست. (سندبادنامه ص 137). نهیبی از آن گیر و دار آمدش گریزی بوقت ْ اختیار آمدش. سعدی. - روز گیر ودار، روز رزم. روز هنگامه. روز معرکه: پیش عدوخوار ذوالفقار خداوند شخص عدو روز گیر و دار خیاراست. ناصرخسرو
صفت کرساسپ (گرشاشب) فرزند ثریت است که در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است، و صفات دیگری چون: (گئسو) و گرزورو (گذور) و نرمنش (نئیرمنو) (نیرم) (نریمان)، داشته ولی از نخستین صفت او (گیسودار) یا گئسو در حماسه های ملی ما اثری نیست، (از حماسه سرایی در ایران چ 1 و 2 ص 518)
صفت کرساسپ (گرشاشب) فرزند ثرِیت َ است که در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است، و صفات دیگری چون: (گئسو) و گرزورو (گذورَ) و نرمنش (نئیرمنو) (نیرم) (نریمان)، داشته ولی از نخستین صفت او (گیسودار) یا گئسو در حماسه های ملی ما اثری نیست، (از حماسه سرایی در ایران چ 1 و 2 ص 518)
مرکب از: گیسو+ دار (دارنده)، (حاشیۀ برهان چ معین)، دارندۀ گیسو، گیسو و گیس دار، ذوذؤابه، آنکه مویهای سر وی دراز باشد، (از ناظم الاطباء)، کنایه از سید باشد، (برهان)، به مناسبت آنکه علویان در قدیم گیسو داشتند، (از حاشیۀ برهان قاطع چ معین)، مولازاده، (برهان) (آنندراج)، مولازاده یعنی پسر غلام، (غیاث اللغات)، پیرزاده، (برهان قاطع) (آنندراج)، - هفت گیسودار، بنات نعش، هفت اورنگ: چون دو لشکر درهم افتادند چون گیسوی حور هفت گیسودار چرخ از گرد معجر ساختند، خاقانی، ، نام ستاره ای نحس که مانند گیسوی دراز برآید و قدما او را از ثوانی نجوم شمرده و می گفتند بخاری است متصاعد از زمین که چون به کرۀ نار رسد بسوزد یک سوی آن غلیظ و دیگر سوی تنگ یعنی رقیق بود و سوی رقیق را ذؤابه و سوی غلیظ را ذنب می نامیدند، رجوع به ذوذؤابه شود
مرکب از: گیسو+ دار (دارنده)، (حاشیۀ برهان چ معین)، دارندۀ گیسو، گیسو و گیس دار، ذوذؤابه، آنکه مویهای سر وی دراز باشد، (از ناظم الاطباء)، کنایه از سید باشد، (برهان)، به مناسبت آنکه علویان در قدیم گیسو داشتند، (از حاشیۀ برهان قاطع چ معین)، مولازاده، (برهان) (آنندراج)، مولازاده یعنی پسر غلام، (غیاث اللغات)، پیرزاده، (برهان قاطع) (آنندراج)، - هفت گیسودار، بنات نعش، هفت اورنگ: چون دو لشکر درهم افتادند چون گیسوی حور هفت گیسودار چرخ از گرد معجر ساختند، خاقانی، ، نام ستاره ای نحس که مانند گیسوی دراز برآید و قدما او را از ثوانی نجوم شمرده و می گفتند بخاری است متصاعد از زمین که چون به کرۀ نار رسد بسوزد یک سوی آن غلیظ و دیگر سوی تنگ یعنی رقیق بود و سوی رقیق را ذؤابه و سوی غلیظ را ذنب می نامیدند، رجوع به ذوذؤابه شود