بیمارداری. پرستاری بیمار. شغل زَوار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). خدمت. (از فهرست ولف) : یکی دختری از نژاد کیان زبهر زواریش بسته میان. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 4 ص 1100). بدو گفت اینک ترا خان و مان زواری بر این بسته تا جاودان. فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به زَوار شود
نام قصبه ای است از عراق در توابع کاشان. (برهان). قصبه ای است از حوالی کاشان. (جهانگیری). نام موضعی است. (فرهنگ رشیدی). قریه ای از قراء کاشان و اصفهان است. گویند در زواره کاریزی قدیم بوده که آن را کاریز کیخسرو می نامیده اند. (انجمن آرا) (آنندراج). زواره از اقلیم چهارم و بر سر مفازه، زواره برادر رستم دستان ساخت و سی پاره دیه توابع آن بود. حقوق دیوانیش هشت هزار دینار است. (نزهه القلوب چ لیسترانج ج 3 ص 68، 69). جنوبش از ولایات ساوه و قم و کاشان و زواره و... گذشته به دریا رسد. (نزهه القلوب ایضاً ص 141)
نام برادر رستم. (جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (از برهان) (آنندراج) (از اوبهی) (از انجمن آرا) (از فهرست ولف). پسر زال و برادر رستم است. (فرهنگ فارسی معین). برادر رستم و از پهلوانان کیخسرو و کیکاوس. در جنگها همه جا همراه رستم و یار و کارگزار او بود. (دایره المعارف فارسی) : سوی میسره نامبردار شیر زواره که بود اژدهای دلیر. فردوسی. زواره بیاورد از آن سو سپاه یکی لشکر داغدل کینه خواه. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 6 ص 1692). زواره بیامد ز پشت سپاه دهاده برآمد ز آوردگاه. فردوسی (شاهنامه ایضاً ص 1693)