جدول جو
جدول جو

معنی زنء

زنء(تَ مَعْ عُ)
پناه گرفتن بکسی، برآمدن بر کوه، کم شدن و درهم گشتن سایه، قریب شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : زنئت الخمسین، نزدیک به پنجاه رسیدم. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) ، شادمان گردیدن، بشتافتن، دوسیدن به زمین. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ، خبه کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ، به شتاب گرفتن بول و غائط. یقال: زنا بوله، ای احتقن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). لازم و متعدی. (اقرب الموارد)
لغت نامه دهخدا

واژه‌های مرتبط با زنء

زنا

زنا
تنگی، شاشگرفته، تنگ، کوته بالا، گور جهمرزی جفت گردیدن، مرد و زن به طور نامشروع. توضیح: مواقعه نامشروع مرد و زن مشروط بر این که وطی بشبهه نباشد و عمدا عمل صورت گرفته باشد، یا زنا محسنه زنا با زن شوهر دار، بریون از بیماری ها جفت گردیدن، مرد و زن به طور نامشروع. توضیح: مواقعه نامشروع مرد و زن مشروط بر این که وطی بشبهه نباشد و عمدا عمل صورت گرفته باشد، یا زنا محسنه زنا با زن شوهر دار
فرهنگ لغت هوشیار

زنی

زنی
جهمرزی مرزیدن (زنا کردن) آوند کوچک، خیکچه جفت گردیدن مرد و زن به طور نامشروع. توضیح: مواقعه نامشروع مرد و زن مشروط بر این که وطی بشبهه نباشد و عمدا عمل صورت گرفته باشد، یا زنا محسنه زنا با زن شوهر دار
فرهنگ لغت هوشیار

زنگ

زنگ
جسمی که در مجاورت هوا و رطوبت هوا و رطوبت بر روی آهن پیدا می شود و یا آلت فلزی که به نیروی برق یا بوسیله فنری که در آنست با گذاشتن انگشت در روی تکمه آن صدا می کند، مثل زنگ درب خانه
فرهنگ لغت هوشیار

زنک

زنک
لاتینی تازی گشته روی از توپال ها زن کوچک، زن فرومایه و پست
زنک
فرهنگ لغت هوشیار