معنی زمیق
زمیق
(زَ)
برکنده شده. (ناظم الاطباء). رجوع به مادۀ بعد شود
لغت نامه دهخدا
واژههای مرتبط با زمیق
عمیق
عمیق
ژرف، گود
فرهنگ واژه فارسی سره
زمین
زمین
خاک، ارض، سطح کره که زیر پای ما است
فرهنگ لغت هوشیار
زمیل
زمیل
همردیف، همکار، همسفر، یار و رفیق سفر
فرهنگ لغت هوشیار
زمیع
زمیع
شتابزده، با پشتکار، کوشنده
فرهنگ لغت هوشیار
زمیر
زمیر
کولمه از ماهیان نامرد، کوته بالا، خوبروی کودک، نی زدن
فرهنگ لغت هوشیار
زمیت
زمیت
گرانسنگ جا افتاده مرد
فرهنگ لغت هوشیار
زنیق
زنیق
با پشتکار
فرهنگ لغت هوشیار
زلیق
زلیق
شلیل، ماهی لیز آفگانه (جنین سقط شده) نسا
فرهنگ لغت هوشیار
زعیق
زعیق
ترسو
فرهنگ لغت هوشیار