معنی قبء - لغت نامه دهخدا
معنی قبء
- قبء(ذِ رَ)
- خوردن: قباءالطعام قباءً، خورد آن را، قباء الرجل من الشراب، پر شد شکم از آب و بسیار خورد آن را. (منتهی الارب)
لغت نامه دهخدا
واژههای مرتبط با قبء
قبه
- قبه
- بنایی که سقف آن گرد و برآمده باشد
قبۀ خضرا: کنایه از آسمان
فرهنگ فارسی عمید
قبق
- قبق
- قاپوق، دار اعدام، چوبی بلند که در وسط میدان برپا می کردند و بر سر آن حلقه یا چیز دیگر می گذاشتند تا سواران در حین تاختن آن را با تیر بزنند، قَباق
فرهنگ فارسی عمید