جدول جو
جدول جو

معنی ساسجردی

ساسجردی(جِ)
عبدالرحمن بن عبدالله بن ابی مسعود ساسجردی مکنی به ابوعبدالله. از مردم ساسجرد مرو و از محدثان است. رجوع به انساب سمعانی شود
محمود بن والان. ازمردم قریۀ ساسجرد مرو و از محدثان است و به سال 292 هجری قمری درگذشته است. رجوع به انساب سمعانی شود
لغت نامه دهخدا

واژه‌های مرتبط با ساسجردی

ساسجردی

ساسجردی
منسوب است به ساسجرد از قرای مرو. رجوع به ساسجرد شود
لغت نامه دهخدا

ساسجرد

ساسجرد
قریه ای است از قراء مرو در چهار فرسنگی آن براه ریگستان. (انساب سمعانی). در معجم البلدان یاقوت ساسنجرد ضبط شده است
لغت نامه دهخدا

ساسنجرد

ساسنجرد
قریه ای است در چهار فرسنگی مرو براه ریگستان. (معجم البلدان). سمعانی ساسجرد ضبط کرده است. رجوع به ساسجرد شود
لغت نامه دهخدا

ساسفجرد

ساسفجرد
دهی است از رستاق رودبار قم. (تاریخ قم ص 136). ساسفجرد ایضاً بیب (بن جودرز) بناکرده است و بر عمارت آن مردی نام او بشتاسف موکل کرده است، پس در این هر دو نام تخفیف کردند و غلبه کردند و تغییر کردند گفتند ساسفجرد، و در اصل بشتاسفگرد بوده است. و قومی دیگر گویند که این دیه بشتاسف ملک بناکرده است. و طایفه ای دیگر گویند که معنی این دیه بزبان عجم ’شاه اسف کرده’ بوده است، یعنی ملک اسب خود اینجا براند، پس این دیه را بدین نام کردند. (تاریخ قم ص 85). شاسفجرد (با شین معجمه) از طسوج رودبار. (همان کتاب ص 114). شاشگرد حالیه نزدیک منظریۀ قم. (فهرست همان کتاب از سید جلال تهرانی)
لغت نامه دهخدا

رامجردی

رامجردی
دهی است از دهستان رامجرد بخش اردکان شهرستان شیراز، واقع در 73هزارگزی جنوب خاوری اردکان. این ده در جلگه قرار گرفته و آب وهوای آن معتدل و مالاریایی است. جمعیت ده 225 تن میباشد. آب آن از رود کر تأمین میشود و محصولات عمده آن غلات، برنج و چغندر، و شغل اهالی کشاورزی است. راه فرعی به راه اتومبیل رو کامفیروز دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7). و رجوع به فارسنامۀ ناصری شود
لغت نامه دهخدا

سوسنجردی

سوسنجردی
ابوالحسن محمد بن بشر حمدونی. از شاگردان ابی سهل نوبختی منسوب به آل حمدون از متکلمین شیعه واز اوست: کتاب الانفاذ فی الامامه. (از ابن الندیم)
لغت نامه دهخدا

واشجردی

واشجردی
منسوب به واشجرد از نواحی ماورأالنهر نزدیک قبادیان. (از معجم البلدان) (معجم الانساب). از قصبات قبادیان است. (از نزهه القلوب مقاله سوم ص 192 چ دبیرسیاقی). منسوب به واشجرد که در آن سوی جیحون است و محل نگهبانان مرزی بوده و در ابتدای اسلام جنگهائی در آنجا رخ داده است. (از لباب الانساب)
لغت نامه دهخدا

اسعردی

اسعردی
منسوب به اسعرد، بردن باد خاک را، افکندن گیاه بهمی خار را، استر شتابرو را گرفتن و اختیار کردن. (منتهی الارب) ، برانگیختن بر سبکساری و خفت: اسفی به فلاناً، بدی رسانیدن بکسی: اسفی به، سبک و بیخرد گردیدن. (منتهی الارب) ، درشت شدن اطراف خوشۀ زرع. باداس شدن کشت. (تاج المصادر بیهقی) : اسفی الزرع، خشن اطراف سنبله. (اقرب الموارد) ، سخت کرد اطراف خوشه را. (منتهی الارب) ، لاغر گردیدن: اسفت الناقه
لغت نامه دهخدا

اسعردی

اسعردی
محمد بن محمد بن عبدالعزیز ملقب به نورالدین (619- 656 هَ. ق.). شاعری است که در وی مجانت و ظرافت است. وی به ملک الناصر پیوست واو را به قصائدی موسوم به ’ناصریات’ مدح گفت و او را دیوان شعر است و نیز مجموعه ای دارد بنام ’سلافه الزرجون فی الخلاعه و المجون’ شامل شعر خود او و دیگران. (الاعلام زرکلی ج 3 ص 974) (فوات الوفیات ج 2 ص 161)
مسنده زینب بنت سلیمان محدّث بن هبه الله خطیب بیت لهیاء. (منتهی الارب)
لغت نامه دهخدا