زین کردن اسب و دیگر چارپایان را. اسراج. زین بستن: به ده پیل بر، تخت زرین نهاد به پیلی دو پرمایه تر زین نهاد. فردوسی. بفرمود تا اسب را زین نهند به بالای او زین زرین نهند. فردوسی. گرازان گرازان نه آگاه از این که بیژن نهاده ست بر بور زین. فردوسی. فردا که نهد سوار آفاق بر ابلق چرخ زین زرکند. خاقانی. سبز خنگ آسمان را کش مرصع بود جل زین زرین برنهاد از بهر جمشید زمین. جمال الدین سلمان (از آنندراج)
فرا پیش آوردن، از جای اصلی بنزدیک خود آوردن، مقابل پس نهادن: آینه ای که پیش نه از دل صافی گهر صورت خود را بین معنی اشیاطلب، (وحشی)، برابر چیزی گذاشتن برای منع عبور ایجاد مانع و سد کردن: ای پای بست عمر، تو بر رهگذار سبیل چندین امل چه پیش نهی مرگ از قفا. (سعدی)، برابر چشم نهادن نصب العین ساختن: چون پادشاهی برکسری انوشیروان عادل قرار گرفت عهود اردشیرین بابک پیش نهاد. یا پا (قدم) پیش نهادن، اقدام کردن مقدم شدن: قدم پیش نه کز ملک بگذری که گر باز مانی ز دد کمتری. (سعدی)