جدول جو
جدول جو

معنی زوپائین

زوپائین
دهی از دهستان قلعه نو است که در بخش کلات شهرستان مشهد واقع است و 971 تن سکنه دارد، (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9)
لغت نامه دهخدا

واژه‌های مرتبط با زوپائین

کوکائین

کوکائین
آلکالوئیدی جامد، سفید مایل به زرد، بی بو و تلخ مزه که از برگ های درخت کوکا استخراج می شود و مصرف دارویی دارد
کوکائین
فرهنگ فارسی عمید

کوکائین

کوکائین
جسمی است جامد، بی بو و تلخ مزه، درآب گرم و الکل و اتر حل میشود و در طب از طریق تزریق زیر جلدی استعمال میگردد، ماده سمی مخدر که از گیاه کوکا گرفته میشود
فرهنگ لغت هوشیار

پاپائین

پاپائین
مادۀ تخمیری قابل حل که از میوۀ پاپایه گیرند
لغت نامه دهخدا

کوکائین

کوکائین
مادۀ سمی مخدر که از گیاه کوکا گرفته می شود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) .مأخوذ از کلمه کوکا. آلکالوییدی است که از برگ درختچۀ کوکا به دست آورند و یکی از داروهای بی حس کننده موضعی است، ولی استعمال ممتد این دارو منتهی به اعتیاد شدید می گردد. (از لاروس). آلکالوییدی است که از برگهای درخت کوکا استخراج می کنند. ترکیب شیمیایی کوکائین No4 + H21 C17 می باشد. کوکائین به صورت منشورهای کوچک برنگ (سفید) متبلور می شود و بسیار کم در آب محلول است، ولی در الکل و اتر کاملاً حل می گردد. کوکائین در 89 درجه حرارت ذوب می شود. املاح کوکائین در پزشکی مورد استعمال دارد و مهمترین ملح آن کلریدرات کوکائین است. کوکائین یک بی حس کننده موضعی و ضد درد عالی می باشد و بیشتر در چشم پزشکی جهت بی حس کردن قرنیه مورد استعمال دارد. معتادان به کوکائین آن را از راه بینی یا به طریق تزریق استعمال می کنند و نوعی نشأه می یابند. اعتیاد به کوکائین موجب اختلالات جسمی و روحی شدید می گردد. (از فرهنگ فارسی معین). کوکائین در سال 1589 میلادی به وسیله گدک از برگ کوکا استخراج گردید و در سال 1884 میلادی کولر آن را در بیماریهای چشم به کار برد و رکلوس اولین بار آن را برای بی حسی موضعی در جراحی مورد استفاده قرار داد. امروزه این دارو به طریقۀ سنتز ساخته می شود. کوکائین خیلی کم در آب حل می شود و معمولاً کلریدرات آن را (کلریدرات دو کوکایین) که به شکل سوزنهای ریز متبلوری است و به خوبی در آب حل می شود به کار می برند. جذب و دفع کوکائین به سرعت انجام می گیرد علاوه بر راه زیر جلدی و معدی این دارو از راه مخاط و پوست خراشیده شده نیز جذب می شود. (درمانشناسی تألیف محمدعلی غربی ج 1 صص 107-108). و رجوع به درمان شناسی تألیف عطائی ج 2 ص 803 شود
لغت نامه دهخدا

پائین

پائین
تحت، تحتانی، زیر، زیرین، سِفل، پست، دون، فرود، فرودین، مقابل بالا و بالائین:
فرستاده گر کشتن آئین بدی
سرت را کنون جای پائین بدی،
اسدی،
به تبعیت فرهنگ نویسان این شاهد نوشته شد و بی شبهه مصراع دوم، ’سرت را کنون خاک بالین بدی’، بوده است، صف ّ نعال،
، ذیل، دامنه، پای:
بپائین کُه شاه خفته بناز
شده یک زمان از شب دیرباز،
فردوسی،
، از سوی پای باشد آنجا که مردم خفته بود مقابل سَرین و بالین:
در بستر بُد یار و من از دوستی او
گاهی بسرین تاختم و گاه بپائین،
؟ (از فرهنگ اسدی نسخۀ خطی نخجوانی)،
پر از درّ خوشاب بالین اوی
عقیق و زبرجد بپائین اوی،
فردوسی،
سَرین سوده پائین فروریخته،
نظامی،
- پائین آمدن، فرود آمدن، هبوط، هابط شدن، بزیر آمدن، منحطّ شدن، انحطاط: پائین آمدن ِ قیمت غله و جز آن، ارزان شدن ِ آن، تنزل کردن ِ آن، نازل شدن ِ آن،
-، خوابیدن و فروریختن و رُمبیدن سقف و دیوار و چاه و جز آن،
- پائین آوردن، فروآوردن، هبوط دادن، هابط کردن،
- پائین افتاده بودن شکم، بمزاح، گرسنه گردیده بودن،
- پائین انداختن، فروافکندن،
- پائین رفتن، هبوط،
- پائین کشیدن (چراغ را)، روشنی چراغ را فرود آوردن چندانکه به فرومردن نزدیک شود، مقابل برکردن
لغت نامه دهخدا