جدول جو
جدول جو

معنی زواریق

زواریق(زَ)
جمع واژۀ زورق. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به زورق شود
لغت نامه دهخدا

واژه‌های مرتبط با زواریق

زراریق

زراریق
جَمعِ واژۀ زُرَّق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جمع زرق، مرغی است شکاری. (آنندراج). رجوع به زرق شود
لغت نامه دهخدا

زوابیق

زوابیق
جَمعِ واژۀ زیبق: و هم از باب این صنعت زوابیق را ارواح گفته اند و زرانیخ و کباریت را نفوس. (دانشنامۀ جهان، یادداشت بخط مرحوم دهخدا)
لغت نامه دهخدا

زباریق

زباریق
جَمعِ واژۀ زِبرِقان، ماه در شب تمام. (اقرب الموارد) ، زباریق الاسنه، درخشیدن سرنیزه ها. (اقرب الموارد) ، زباریق المنیه، درخشیدن او است. (ترجمه قاموس) (اقرب الموارد) ، معاینه و اضطراب مرگ. (ناظم الاطباء). زباریق المنیه بصورت جمع آمده بمنظور بزرگ ساختن کار مرگ. (تاج العروس) ، زردیها که طاری شود. (ناظم الاطباء)
لغت نامه دهخدا

زواری

زواری
بیمارداری. پرستاری بیمار. شغل زَوار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). خدمت. (از فهرست ولف) :
یکی دختری از نژاد کیان
زبهر زواریش بسته میان.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 4 ص 1100).
بدو گفت اینک ترا خان و مان
زواری بر این بسته تا جاودان.
فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
رجوع به زَوار شود
لغت نامه دهخدا

زوارق

زوارق
دهی از دهستان بناجو است که در بخش بناب شهرستان مراغه واقع است و 1052 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4)
لغت نامه دهخدا

زوارق

زوارق
جَمعِ واژۀ زورق. (ناظم الاطباء). رجوع به زورق شود
لغت نامه دهخدا