مساح. (برهان) (فرهنگ رشیدی) (دهار) (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات) (ربنجی) (ناظم الاطباء). کنایه از مساح باشد. (انجمن آرا) (آنندراج) : عمران گفت: اصلحک اﷲ تو بدو مساح و زمین پیمای بر من حکم می کنی... ولیکن دو گواه بیارم که ایشان هر دو از زمین پیمای تو عالمتر و پرخبرتر باشند. (تاریخ قم ص 106). و رسم و عادت مساح و زمین پیمای و اوضاع و اعمال ایشان. (تاریخ قم ص 107). پس من در این موضع آن را ایراد کردم و بنوشتم تا اصلی و دستور بود مساح و زمین پیمای را. (تاریخ قم ص 107) ، سیاح و عالمگیر و جهان پیمای و مسافر را گویند. (برهان). سیاح. (فرهنگ رشیدی) (شرفنامۀ منیری). کنایه از مسافر و سیاح. (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء) : آتشین آب از جوی خونین برانم تا به کعب کآسیاسنگی است بر پای زمین پیمای من. خاقانی
می خوار. (آنندراج). می پیما. می پیماینده. باده پیما. که با کس یا کسان به باده گساری پردازد: ز می خوردن ندارم انبساطی در آن بزمی که می پیمای من نیست. ابونصر نصیرای بدخشانی