جدول جو
جدول جو

معنی زقلاب

زقلاب(زِ)
نام پسر ’حکمه’ که هازل و مسخرۀ ولید بن عبدالملک بود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)
لغت نامه دهخدا

واژه‌های مرتبط با زقلاب

سقلاب

سقلاب
سَگِ آبی، حیوانی پستاندار از راستۀ جوندگان با سر گِرد، گوشهای کوچک، پاهای پرده دار، دم پَهن پوست لطیف و موهای خرمایی که در آب به خوبی شنا می کند و در کنار رودخانه ها به طور دسته جمعی خانه های محکم دو طبقه برای خود می سازند، در زیر شکمش غده ای معروف به جندِ بیدستر یا خایۀ سگ آبی قرار دارد که در طب قدیم به کار می رفت، هَزَد، ویدَستَر، سَگ لاب، سَمورِ آبی، بیدَستَر، بیدَست، قُندُس، بادَستَر
سقلاب
فرهنگ فارسی عمید

اقلاب

اقلاب
جَمعِ واژۀ قَلب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
لغت نامه دهخدا

زولاب

زولاب
موضعی است به خراسان، (منتهی الارب)، نام جایی به خراسان، (صاغانی، یادداشت بخط مرحوم دهخدا)، رجوع به مادۀ بعد شود
لغت نامه دهخدا

سقلاب

سقلاب
ولایتی است از ترکستان به منتهای بلاد شمالی قریب روم مردم آنجا سرخ رنگ باشند و با ضم خطاست. (آنندراج) (غیاث). ولایتی است از روم و به این معنی بجای حرف اول صاد بی نقطه هم بنظر آمده است. (برهان) :
ز توران زمین تا بسقلاب و روم
ندیدند یک مرز آباد بوم.
فردوسی.
ز بازارگانان و ترکان چین
ز سقلاب و هر کشوری همچنین.
فردوسی.
ز چین و ماچین تا روس و تا در سقلاب
همه ولایت خان است و زیر طاعت خان.
فرخی.
با بیست ویک و شاق ز سقلاب ترک وار
بر راه وی کمین بمفاجا برافکند.
خاقانی.
به شام یا به خراسان به مصر یا توران
به روم یاحبشستان به هند یا سقلاب.
خاقانی.
در آن تافتن دیده بیخواب کرد
گذر بر بیابان سقلاب کرد.
نظامی.
چو گل بودم ملک بانوی سقلاب
کنون دژ بانوی شیشه ام چو گلاب.
نظامی (خسرو و شیرین ص 314).
رجوع به صقلاب و اسلاوشود
لغت نامه دهخدا