کنایه از برابر شدن دو غنیم باشد در شجاعت و زور. (برهان). برابر و مقابل شدن دوغنیم چنانکه هیچ یک بر دیگری غلبه نکند و ظفر نیابد. (فرهنگ رشیدی). کنایه از برابر شدن دو غنیم باشد چنانکه هیچکدام بر دیگری غلبه نتواند کرد و ظفر و نصرت نتواند یافت. (انجمن آرا). مقابل شدن و برابر شدن. (غیاث اللغات). کنایه از برابر شدن دو فوج چنانکه هیچکدام بر دیگری غلبه نتواند کرد و ظفر نتواند یافت. (آنندراج). برابر شدن دو غنیم در شجاعت و زور با هم. (ناظم الاطباء) ، در بعضی از فرهنگها بمعنی افتادن و پیچیدن و گریختن از جنگ مرقوم است. (انجمن آرا) ، یک سر تیر و نیزه از چیزی گذشتن و ماندن نصفی از آن بطرف کماندار. (غیاث اللغات). صاحب آنندراج در ذیل ’ترازو شدن تیر از چیزی’ آرد:بیرون رفتن و گذشتن یک نصف تیر از نشانه، و بر این قیاس ترازو شدن شاخ و مژگان و مانند آن: تا اشارت کرده ای دل صید ابرو میشود این کمال را تا کشی تیرت ترازو میشود. اشرف (از آنندراج). چون کمان هرچند مشت استخوانی گشته ایم می شود از جوشن گردون ترازو تیر ما. صائب (ایضاً). کشیده ز هر سو بچرخ برین ترازو شده شاخ گاوزمین. میرزا طاهر وحید (در تعریف منار، ایضاً). - ترازو شدن کمان، محض ادعا است، مثل مادربختن، و حال آنکه مادربخطا لفظی است مشهور و این نوعی از تفنن بود: نه خال است آنکه ظاهر از میان آن دو ابرو شد ز شوخی این کمان بیش از خدنگ از دل ترازو شد. سیدعبداﷲ حالی (ازآنندراج)
چون روستائی در شهر وارد شود بازاریان ترازوی مس یا برنج بردارند و در قفای او روان شده آن ترازو را بهم زنند تا آوازی از آن برآید و مردم شهر مطلع شده هنگامۀ ریشخند گرم کنند. (آنندراج) : از پی عقل، جنون گرم ترازو زدن است شهر دیوانه کند مردم صحرایی را. ملا سالک قزوینی (از آنندراج)
ترازو ساختن. ترازو درست کردن: بس طفل کآرزوی ترازوی زر کند نارنج از آن خَرَد که ترازو کند ز پوست. خاقانی. گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند لیک نسنجد بدان زیرک زرّ عیار. خاقانی. صاحب آنندراج در ذیل ’ترازو کردن تیر’ آرد: متعدی ترازو شدن تیر: در همان گرمی کشد بر سیخ تا نخجیر را ناوکش را شصت صاف او، ترازو کرده است. معز فطرت (از آنندراج). رجوع به ترازو شدن شود، در تداول عامه، وزن کردن. سختن و سنجیدن. - دل را ترازو کردن، کنایه از قضاوت صحیح کردن و درست اندیشیدن: بیائیم و دل را ترازو کنیم بسنجیم و نیرو ببازو کنیم. فردوسی
تجدید شدن تجدید یافتن، خرم گشتن شاد شدن، با رونق شدن با طراوت گشتن، جوان شدن جوان گشتن، بار دیگر پس از فراموشی بیاد آمدن بخاطر آمدن، حیات تازه یافتن زنده شدن، حادث شدن پدید گشتن
باطراوت شدن. خرم شدن. شکفته و خرم شدن. تازه گشتن. تازه گردیدن: وز آن روی دارا بیامد براه جهان تازه شد یکسر از فر شاه. فردوسی. چو افراسیاب آن از ایشان شنید بکردار گل تازه شد بشکفید. فردوسی. چو بشنید گفتار او شهریار چنان تازه شد چون گل اندر بهار. فردوسی. خیز بت رویا، تا مجلس زی سبزه بریم که جهان تازه شد و ما ز جهان تازه تریم. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 179). بتوبه تازه شود طاعت گذشته چنانک طری ّ و تازه شود باغ تیره روی به طل. ناصرخسرو (دیوان ص 248). من نیستم آن گل کز آب زرقت تازه شودم شاخ و بار و بالم حق است و حقیقت به پیش رویم زآنی تو فکنده پس قتالم. ناصرخسرو. گلی کآن همی تازه شد روزروز کنون هر زمان می فروپژمرد. ناصرخسرو. رخسار دشتها همه تازه شد چشم شکوفه ها همه بینا شد. ناصرخسرو. پر از چین شود روی شاهسپرم چو تازه شود عارض گلّنار. ناصرخسرو. نبینی که مردم رنجور و مانده از خواب تازه شود و آسایش از خواب یابد؟ (ذخیرۀ خوارزمشاهی) ، تجدید شدن. تجدید یافتن: بکرد اندر آن کوه آتشکده بدو تازه شد مهرگان و سده. فردوسی. همان تازه شد رسم شاه اردشیر بدو شاد گشتند برنا و پیر. فردوسی. بدین عهد نوشیروان تازه شد همه کار بر دیگر اندازه شد. فردوسی. همی بود تا تازه شد جشنگاه گرانمایگان برگرفتند راه. فردوسی. بتوبه تازه شود طاعت گذشته چنانک طری ّ و تازه شود باغ تیره روی به طل. ناصرخسرو (دیوان ص 248). ، بارونق شدن: رخ رومیان همچو دیبای روم از ایشان همه تازه شد مرز و بوم. فردوسی. ابوالقاسم آن شهریار جهان کزو تازه شد تاج شاهنشهان. فردوسی. همی خواست دار مسیحا به روم بدان تاشود تازه آن مرز و بوم. فردوسی. بتو زنده و تازه شد تا قیامت نکو رسم و آیین بوبکر و عمّر. فرخی. خسرو محمود آنکه شاهی از وی تازه شده چون پیمبری به پیمبر. مسعودسعد. آنکه بدو تازه شده مملکت وآنکه بدو تازه شده دین و داد. مسعودسعد. ، جوان شدن. جوان گشتن: ز باغ و ز میدان و آب روان همی تازه شد پیرگشته جوان. فردوسی. جمال حال من تازه شود. (کلیله و دمنه) ، شاد شدن. شکفته و خندان شدن. مسرور شدن. شادان گشتن. خرم و خوش گشتن: ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار. فردوسی. زگفتار ایشان دل شهریار چنان تازه شد چون گل اندر بهار. فردوسی. چو از شاه بشنید رستم سخن دلش تازه شد چون گل اندر چمن. فردوسی. دل شاه از آن آگهی تازه شد تو گفتی که بر دیگر اندازه شد. فردوسی. سپرد آن سپه گیو گودرز را بدو تازه شد دل همه مرز را. فردوسی. خروشیدن رخشم آمد بگوش روان و دلم تازه شد زآن خروش. فردوسی. استادم مرا سوی وی پیغامی نیکو داد و برفتم و بگزاردم و او بر آن سخت تازه شد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 148 و چ ادیب ص 143). خواجۀ بزرگ از این چه خداوند فرموده و این نواخت تازه که ارزانی داشت سخت تازه شد و شادکام، و بنده را بشراب بازگرفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 161). طاهر... بر آن سخت تازه و شادمانه شد و پس از آن میانه هر دو ملطفات ومکاتبات پیوسته گشت. (تاریخ بیهقی) ، بخاطر آمدن. بار دیگر پس از فراموشی بیاد آمدن: زواره چو بشنید ازو این سخن برو تازه شد باز درد کهن. فردوسی. چو کین پدر بر دلش تازه شد وز آنجایگه سوی آوازه شد. فردوسی. بجوش آمدش مغز سر زآن سخن برو تازه شد روزگار کهن. فردوسی. ز مهران چو بشنید کید این سخن برو تازه شد روزگار کهن. فردوسی. چو بشنید افراسیاب این سخن برو تازه شد روزگار کهن. فردوسی. چو بشنیدنوشین روان این سخن برو تازه شد روزگار کهن. فردوسی. ، در بیت ذیل بمعنی روشن شدن، درخشان شدن آمده: تازه شود صورت دین را جبین سهل شود شیعت حق را صعاب. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 39). ، زنده شدن. حیات تازه یافتن: پایۀ منصب هر یک بکرم بازنما تا ز الفاظ خوشت تازه شود عَظْم رَمیم. سعدی (مجالس ص 17). ، حادث شدن. پدید گشتن. اتفاق افتادن: چون بسر کار رسی حالهای دیگر که تازه میشود می بازنمائید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271). اعیان نشابور بمصلی رفتند بشکر رسیدن امیر مسعود به نشابورو تازه شدن این فتح. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 40). آنچه تازه شده است بازنمای. (کلیله و دمنه). عاشقان را در خیال زلف او تازه می شد هر زمانی مشکلی. عطار. رجوع به تازه و ترکیبات آن شود