جدول جو
جدول جو

معنی اسروش

اسروش
سروش، پیام آور، در آیین زردشتی یکی از ایزد آنکه مظهر اطاعت و فرمان برداری از اوامر اهورامزدا است و به بندگان راه فرمان برداری می آموزد، ، در موسیقی گوشه ای در دستگاه ماهور، فرشته ، جبرئیل، در اسلام و دیگر ادیان سامی یکی از فرشتگان مقرب الهی که که وحی را بر پیغمبران نازل می کرد، روح الامین، روح القدس، روح اعظم، امین وحی، حامل وحی، ناموس اکبر ، موکل بر روز هفدهم از هر ماه خورشیدی (سروش روز) است
تصویری از اسروش
تصویر اسروش
فرهنگ فارسی عمید

واژه‌های مرتبط با اسروش

اسروش

اسروش
سروش. (جهانگیری). آواز خوش. (برهان) (انجمن آرا).
لغت نامه دهخدا

اخروش

اخروش
شور و غوغا، آشوب و غوغا، فریاد و فغان، هیجان و آشفتگی، هیاهو
اخروش
فرهنگ فارسی عمید

اطروش

اطروش
کر. اصم. (از اقرب الموارد). گرانگوش. ج، اطارشه. (مهذب الاسماء). گران گوش، کذا فی التاج، و فی النصاب: اطروش، کر. (مؤید الفضلاء). بمعنی کر جزئی است یعنی کرگونه. (از انساب سمعانی). کر که به هندی بهرا گویند. (از شروح نصاب) (غیاث) (آنندراج). کسی که گوشش نمی شنود و نام دیگر فارسیش کر است. (فرهنگ نظام). رجل اطروش، مرد کر. (ناظم الاطباء)
لغت نامه دهخدا

اطروش

اطروش
ابوالقاسم علوی اطروش. نزیل استراباد و از افاضل علویان و اعیان اهل ادب بود. وی به قاضی ابوالحسن علی بن عبدالعزیز نامه ای نوشت که مشتمل بر نظم و نثر بود. ثعالبی نسخۀنامۀ مذکور را در یتیمهالدهر نقل کرده که در حدود یک صفحه است، از جملۀ ابیاتی که در نامۀ مزبور آمده قصیده ای مشتمل بر 8 بیت است که مطلع آن این است:
یا وافر العلم و الانعام و المنن
و وافر العرض غیر الشحم و السمن.
و این ابیات را درباره برخی از رئیسان جرجان سروده است:
خلیلی فرامن الدهخذا
خذا حذرا من وداده خذا
یکنی بسعد و نحسا حذا
و کل الخلائق منه کذا.
(از یتیمهالدهرج 3 صص 278- 280)
احمد بن یحیی بن سهل بن السدی الطائی المنبجی الشاعر المقری النحوی الاطروش، مکنی به ابوالحسن. رجوع به احمد شود
لغت نامه دهخدا